صدای من برای شنیدن سایه
میشود دربدر کوچه و بازار نبود
الهی من فدای قرار گذاشتنت بشم تا بیایی
بین گلل تو گلی مو مثل خارم تا بیوی
بین گلها تو بهترین گلی من مثل خار ارامش ندارم تا بیایی
هر چه میخوام بی خیالت بشم دست خودم نیست و نمیتونم
هر چه ایخوم کم بگردم دور و بالت نیترم
هر چه میخوام کمتر بیام تو محله شما و دور و برت کنجکاو بشم نمی تونم
مثل مجنون دل و لیلی ایسپارم تا بیوی
مانند مجنون که در نبود لیلی به وجود لیلی و نبودنش خوش بود دل میسپارم تا برگردی
مثل مشک نیمه جونی سر ملارم تا بیوی
مانند یه مشک دوغ خالی میشم که به سه پایه چوبی اویزان شده و دیگه اون قوت قبلی را ندارد منتظرت میشم تا برگردی
تنهایی از من انتقام گرفت
خدا میدونه چکارت کنه تمام خوشیهاتو ازت میگیره و غم و غصه رو جاش بهت میده
سرگردونی تو کارت همین هم از سرت زیاده
هنوز حرفای نا گفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرت نوش کن
آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارا هم فراموش کن
تو آبروی عاشقی را پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی
چقدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونمو میخوردی
تو که بریدی و و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی
باختی باختی
از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم اما ثابت کردی پستی
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.
آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.
آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.
آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.
آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.
آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.
آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.
آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد.
| نقاشی خدا | ||
| خدا اراده کرده بود | که عشقُ نقاشی کنه | |
| میخواست به زخم عاشقا | باز هم نمک پاشی کنه | |
| برای بوم نقاشیش | کرب و بلا رو آفرید | |
| با قلم موی قدرتش | یه نقش دلربا کشید | |
| اول نقاشی زدش | نقشی به رنگ شور و شین | |
| اولِ از همه کشید | رو نیزهها سر حسین | |
| برا نماد دلبری | صورت اکبرُ کشید | |
| نشون اوج بی کسی | گلوی اصغرُ کشید | |
| زد قلم مو رو توی خون | یه گوش پاره رو کشید | |
| تو دست قاتل حسین | سر بریده رو کشید | |
| نقشی زدش به بوم خود | ز اوج غربت نبی | |
| به رنگ تیره غروب | رنگ کبود زینبی | |
| با چشمای رباب خود | معنی اشک و گریه رو | |
| صفحه آخرم کشید | قد خم رقیه رو | |
| خدا تو بوم نقاشی | عطر گل یاسُ کشید | |
| برای امضا زدنش | صورت عباسُ کشید |
do khate movazi hargez be ham nemiresand magar anke yeki az anha baraye residane be digari beshekanad
ye chizi dighe ham bedon oni ke sakht mige doset daram sakht azad joda mishe
| رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کنی دیگر از آنکوچه خبر هم ! بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! | |
moj to az moj darya beshtare zendegi yani faghat to
برای تو
to tamame setareharo miarzi
زندگی یعنی گم شدن در تو
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه...عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لا اقل،حتی هر وهله،گاهی،هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده،بی پنجره،بی در،بی دیوار...هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد.
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه...ری را جان!
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آیینه.
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی
کنار پیچک خاموش و زرد باغچه ماندم
نمی دانی کجا رفتم چه ها کردم که برگردی
دوباره سایه ات تا کوچه ای بی انتها می رفت
و من هم گریه را بی انتها کردم که برگردی
اگر چه رفتنت این بار رنگ بر نگشتن داشت
ولی من آرزو کردم دعا کردم که برگردی
ببین اینجا کنار کودکی هامان نشستم باز
جوانی را ز دامانم جدا کردم که برگردی

vaghti rafti baz haya bad shod
rozegar az badi bad tar shod
vaghti rafti asemon tar shod
geryeye abra badtarshod
gola pajhmordan vay gola mordan
shakhhashon zireh pa kham shod
bi to man khastam dararo bastam
تو اول و اخر همه عاشقایی کمتر بی تابی کن
کرج
تنها در تو به شادمانی مینگرم که هرگز تا بدین مرتبه عاشق نبوده ام
تا بدانی بی تو و بی چتر به تنهایی از پس باران بر می آیم
خیس از بوی عطر .....بی تو و با تو
در شهری غریب
دستانی پپینه بسته از بیگاری
سکوت از دشنام.
از هرزه ترین کلام یک مست
از بی وزنی این زندگی
قصد رفتن دارد
کاش من تنها بودم
و هیچ کس را یدک نمی کشیدم
تا قایق عشقش را تا
هرجا که میبرد خدا
میرفتم
میرفتم از دورترین جای دنیا
فریاد میزدم هرچه من ده سال کشیدم
بیهوده بود
کاش میماند و میماند و میگفت
عزیزم باز تمام دردها را
برای خاطر تو من میخرم
فقط چون تو غمگینی سرودم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
کاش زودتر از آنروزها میرفتم
و زودتر از این نقش می بست روی قلبم
و من نفسم را از او می گرفتم
و فقط بخاطر او میمردم
زندگی جای دغل بازی نیست
زندگی جای تکبر هم نیست
زندگی باید خالی از تو بشود
تو در آن کم باشی زندگی با معناست
من هنوزم نگران دل بدبخت خودم
که در آن بی عقلی به سگی دل می بست
زندگی زوزه باد در قفس خالی از جسم من است
من به چقدر بد کردم
که تو را از فحشا
به سر قله عشق می خواندم
اخه من غافل از آنی بودم که همه میگفتند
خلایق را هرچه لایق