تبليغاتX
دوست باید داشت
دانلود 

صدای من برای شنیدن سایه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سعید  | 

من برادرِ بی‌اسمِ آب وُ
فاميلِ نزديک به عيشِ آتشم.
ملائکِ منتظر
از شنيدنِ هر اشاره‌ی من است
که اورادِ عجيبِ جبرئيل را به ياد می‌آورند.


ملائکِ منتظر می‌دانند
درخت چرا دور مانده از اسمِ آب،
آتش چرا افتاده در نيستانِ ما،
و جِن چرا در تلفظِ تشنگی ...،
و مَن چرا در تکلمِ هوش!


به من بگو
رازِ دانايیِ گندم کجاست.
حکايتِ زن و پياله و گل سرخ،
يا
کاشف‌الشيئیِ کبريا ... کجاست؟


هی پياله‌نوشِ حيرتِ حَوّا!
بيا،
در مِیِ خالصم از شبِ گريه بشوی،
زيرا از کتابِ نی است اين:
به شرحه‌ی هر حکايتی که توراست،
از عطرِ دی است اين:
به شهريورِ هر شوکرانی که توراست،
از حيرتِ حيّ است اين:
به آهویِ هر حضوری که توراست.


و توراست
که در تکلمِ ملکوت فرصتم دادی
تا غَرقه‌ی عطرِ تو از اندوهِ آدمی بگذرم.
و گذشتم،
اما ای کاش هرگز شاعر نمی‌شدم.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:30  توسط سعید  | 

میشود عشق به آنها اموخت

 میشود دربدر کوچه و بازار نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:14  توسط سعید  | 

فاصله عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد.مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:11  توسط سعید  | 

ای مو قربون قرارت بیقرام تا بیوی

الهی من فدای قرار گذاشتنت بشم تا بیایی
بین گلل تو گلی مو مثل خارم تا بیوی

بین گلها تو بهترین گلی من مثل خار ارامش ندارم تا بیایی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:8  توسط سعید  | 

هر چه ایخوم بی خیالت بی خیالت نیترم

هر چه میخوام بی خیالت بشم دست خودم نیست و نمیتونم

هر چه ایخوم کم بگردم دور و بالت نیترم

هر چه میخوام کمتر بیام تو محله شما و دور و برت کنجکاو بشم نمی تونم  

مثل مجنون دل و لیلی ایسپارم تا بیوی

مانند مجنون که در نبود لیلی به وجود لیلی و نبودنش خوش بود دل میسپارم تا برگردی

مثل مشک نیمه جونی سر ملارم تا بیوی

 مانند یه مشک دوغ خالی میشم که به سه پایه چوبی اویزان شده و دیگه اون قوت قبلی را ندارد منتظرت میشم تا برگردی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:42  توسط سعید  | 

فکر من نبود که تو را تنها بگذارم

تنهایی از من انتقام گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:3  توسط سعید  | 

پریای بدبخت

خدا میدونه چکارت کنه                                                                تمام خوشیهاتو ازت میگیره و غم و غصه رو جاش بهت میده

سرگردونی تو کارت همین هم از سرت زیاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:38  توسط سعید  | 

هنوز حرفای نا گفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرت نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری مارا هم فراموش کن

تو آبروی عاشقی را پاک بردی

دارم جدی میگم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونمو میخوردی

تو که بریدی و و دوختی و بهونه ساختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

عشقو چه ارزون و مفت فروختی

باختی باختی

از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی

توی کارت مونده بودم اما ثابت کردی پستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:34  توسط سعید  | 

آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.

آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .

آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.

آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.

آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.

آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه  را نمی دانم آموخته ام.

آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.

آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.

آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.

آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.

آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط سعید  | 

نقاشی خدا  
     
خدا اراده کرده بود   که عشقُ نقاشی کنه
می‌خواست به زخم عاشقا   باز هم نمک پاشی کنه
     
برای بوم نقاشیش   کرب و بلا رو آفرید
با قلم موی قدرتش   یه نقش دلربا کشید
     
اول نقاشی زدش    نقشی به رنگ شور و شین
اولِ از همه کشید   رو نیزه‌ها سر حسین
     
برا نماد دلبری   صورت اکبرُ کشید
نشون اوج بی کسی   گلوی اصغرُ کشید
     
زد قلم مو رو توی خون   یه گوش پاره رو کشید
تو دست قاتل حسین   سر بریده رو کشید
     
نقشی زدش به بوم خود   ز اوج غربت نبی
به رنگ تیره غروب   رنگ کبود زینبی
     
با چشمای رباب خود   معنی اشک و گریه رو
صفحه آخرم کشید   قد خم رقیه رو
     
خدا تو بوم نقاشی   عطر گل یاسُ کشید
برای امضا زدنش   صورت عباسُ کشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:4  توسط سعید  | 

 ye chi zi ro nabayad faramosh koni on eine ke bekhatere ye chize kochik chize bozorg ro az dast bedi

 

do khate movazi hargez be ham nemiresand magar anke yeki az anha baraye residane be digari beshekanad

 

 ye chizi dighe ham bedon oni ke sakht mige doset daram sakht azad joda mishe

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:59  توسط سعید  | 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آنکوچه خبر هم !
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
 
مرسی مائی کوجولو
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:29  توسط سعید  | 

سلام حال همه ما خوب است اما تو باور نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:26  توسط سعید  | 

boy to az boy har che goole khoshbo tare

 moj to az moj darya beshtare zendegi yani faghat to

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:25  توسط سعید  | 

salam aziz man namizaram kamtarin narahati dashte bashey man khatereto kheley mikham . toro ba tamom donya avaz namikonam  man faday az khod gozashtagit misham vasam mil bedeh hatman ax va harfe deleto ok

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 14:19  توسط سعید  | 

برای تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 14:16  توسط سعید  | 

salam aziz man tora mikham ghadr tamom donya . az babat mohebatat mer30 az yadam namire

to tamame setareharo miarzi

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 18:44  توسط سعید  | 

bad tarin dard in nist ke........................eshghet bemire........... bad tarin dard in nist ke...............be ooni ke doosesh dari naresi.......bad tarin dard in nist ke..............eshghet behet naro bezane................ bad tarin dard inam nist ke...............asheghe yeki bashi yo oon nadoone..........dard in ke .........yeki bemire on vaght bedoonin doosetoon dashte
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:28  توسط سعید  | 

مرسی از بابت تمام نگاهات

زندگی یعنی گم شدن در تو

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:21  توسط سعید  | 

سلام!

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه...عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لا اقل،حتی هر وهله،گاهی،هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده،بی پنجره،بی در،بی دیوار...هی بخند!

 

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

 

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچه ی ما می گذرد

باد بوی نام های کسان من می دهد.

 

یادت می آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

 

نه...ری را جان!

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آیینه.

از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:14  توسط سعید  | 

شبی بی حوصله رفتی دعا کردم که برگردی

خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی

کنار پیچک خاموش و زرد باغچه ماندم

نمی دانی کجا رفتم چه ها کردم که برگردی

دوباره سایه ات تا کوچه ای بی انتها می رفت

و من هم گریه  را بی انتها کردم که برگردی

اگر چه رفتنت این بار رنگ بر نگشتن داشت

ولی من آرزو کردم دعا کردم که برگردی

ببین اینجا کنار کودکی هامان نشستم باز

جوانی را ز دامانم جدا کردم که برگردی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:12  توسط سعید  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:20  توسط سعید  | 

vaghti rafti baz haya bad shod

rozegar az badi bad tar shod

vaghti rafti asemon tar shod

geryeye abra badtarshod

gola pajhmordan vay gola mordan

shakhhashon zireh pa kham shod

bi to man khastam dararo bastam

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:10  توسط سعید  | 

اومدم جلوی در دیدمت واسم زیاده

 تو اول و اخر همه عاشقایی کمتر بی تابی کن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:16  توسط سعید  | 

شهری که من دیگر دوست ندارم

کرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 2:21  توسط سعید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 7:7  توسط سعید  | 

نه من سراغ شعر میروم و نه شعر از من خسته سراغی میگیرد

تنها در تو به شادمانی مینگرم که هرگز تا بدین مرتبه عاشق نبوده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:12  توسط سعید  | 

بیایی یا نیائی میروم تا خیس از زیر باران به منزل برسم

تا بدانی بی تو و بی چتر به تنهایی از پس باران بر می آیم

خیس از  بوی عطر .....بی تو و با تو

در شهری غریب

دستانی پپینه بسته از بیگاری

سکوت از دشنام.

از هرزه ترین کلام یک مست

از بی وزنی این زندگی

قصد رفتن دارد

کاش من  تنها بودم

و هیچ کس را یدک نمی کشیدم

 تا قایق عشقش را تا

هرجا که میبرد خدا

میرفتم

میرفتم از دورترین جای دنیا

فریاد میزدم هرچه من ده سال کشیدم

بیهوده بود

کاش میماند و میماند و میگفت

عزیزم باز تمام دردها را

برای خاطر تو من میخرم 

                                                             فقط چون تو غمگینی سرودم 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:8  توسط سعید  | 

میروم جایز نیست من رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

کاش زودتر از آنروزها میرفتم

و زودتر از این نقش می بست روی قلبم

و من نفسم را از او می گرفتم

و فقط بخاطر او میمردم

زندگی جای دغل بازی نیست

زندگی جای تکبر هم نیست

زندگی باید خالی از تو بشود

تو در آن کم باشی زندگی با معناست

من هنوزم نگران دل بدبخت خودم

که در آن بی عقلی به سگی دل می بست

زندگی زوزه باد در قفس خالی از جسم من است

من به چقدر بد کردم

که تو را از فحشا

به سر قله عشق می خواندم

اخه من غافل از آنی بودم که همه میگفتند

خلایق را هرچه لایق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:50  توسط سعید  |